X
تبلیغات
شاعر خیابان چهل و هشتم
اشعار دکتر سید مهدی موسوی
 

و تکه تکه شدن ...

راز آن وجود متحدی بود

که از حقیرترین ذره هایش

آفتاب به دنیا آمد.

 

متن آخرین ایمیل و شعر آقای ادبیات «دکتر سید مهدی موسوی»

که گفته است شاید هرگز برنگردد

که می دونم برمی گرده:

 

گفت: «مرد آن است که چنانکه باطنش بُود ظاهر چنان نماید» باطن من همه یکرنگی ست. اگر ظاهر شود و مرا ولایتی باشد و حکمی، همه عالم یکرنگ شدی. شمشیر نماندی، قهر نماندی.

(شمس تبریزی)

 

چرخ پنکه به دور پوچی خود

قطع و وصلی به نور مهتابی

مغز تو زیر توده های مگس

قلب من توی مایعی آبی

دارم از درد «بود» می میرم

داری از فرط مرگ می خوابی

.

گیسوانت به عشق چسبیده

دست هایم به چند قرن فلز

سینه ام مثل حفره ای خالی

بر تنت چند لکـّه ی قرمز

با خودم فکر می شوم: شاید...

زیر لب گریه می کنم: هرگز!

.

گریه ی من میان موهایت

حرکت گچ به روی تخته سیاه

شک به عشقت پس از هماغوشی

یک سفینه پس از سقوط به ماه

بین ما کیست؟ هیچ یا که همه؟!

اسم این چیست؟ عشق یا که گناه؟!

.

چند مو روی بالش خیسم

از خیال نرفته تخت شدن

حل شدن در دهان داغ کسی

پاسخ یک سؤال سخت شدن

به دو تا حرف نصفه چسبیدن

زیر چاقوی تو درخت شدن

.

پرده هایی کشیده بر خورشید

چرخش پنکه در میان سرم

بوسه ای روی خاک افتاده

مثل سوغاتی تو از سفرم

نامه ام پاره پاره در کمدت

عکس تو، توی چشم های ترم

.

برنگشتم اگرچه برگشتم

مثل ِ از حرف هات بعد سفر

یا دو حرف بریده از دل ِ هم

توی لبخند ساده ای به تبر!

گریه کردی

- «به خاطر چه کسی؟!»

نامه دادی

- «برای چند نفر؟!»

.

تکیه دادم به خاطراتی که

شاد ِ آن چشمهای غمگین بود

مثل سیگار نصفه افتادم

در جهانی که پمپ بنزین بود

سوز یک «آه» بین مرگ و مرگ!

همه ی زندگی ِ من این بود.

 

«قل کونو حجارة او حدیدا ً * او خلقا ً ممّا یکبُرُ فی صُدورِکم...

بگو که شما سنگ باشید یا آهن * یا خلقتی از آنچه در دلتان بزرگ می نماید...» (50 و 51 سوره ی اسراء) 

   

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 10:31  توسط امیر حسین شایگان | 

 

این روزها هیچ حرفی ندارم ...هیچ حرفی ....  جز آنچه را که برای نگفتن نگه داشته ام !

 

و اما متن ایمیل  دکتر سید مهدی موسوی :

 

با تشکر و کسب اجازه از امیرحسین عزیزم، حالا که چند ساعتی به دنیای کثیف اینترنت دسترسی دارم ترجیح می دهم چند خطی نیز علاوه بر شعر برایش بفرستم:

 

سفر بهانه ی خوبی ست برای شناختن آدم ها

که وقتی مطمئن هستند گورت را گم کرده ای

فراموشت می کنند

و همه چیز دنیا به خوبی پیش می رود و من

«آنقدر مرده ام

که هیچ چیز مرگ مرا دیگر

ثابت نمی کند»

آی آدمهاااااااااااا

خیالتان راحت باشد

حالا حالاها قصد برگشتن ندارم

و می توانید با خوشبختی های بزرگتان خوش باشید

«افسوس

من مرده ام

و شب هنوز هم

گویی ادامه ی همان شب بیهوده ست»

دلم تنگ شده

نه برای دنیای کثافت شما

برای همان چند نفری که فراتر از همه ی بازی های آدم ها دوستم

داشتند

دارند

خواهند داشت؟

برای شعر که در تمام این روزهای بد تنهایم

نگذاشت

نمی گذارد

نخواهد گذاشت!!

برای روزهایی که با گریه فروغ و سهراب می خواندم:

«همه می ترسند

همه می ترسند، اما من و تو

به چراغ و آب و آینه پیوستیم

و نترسیدیم»

نیستم

ولی یک شعر 168 بیتی گفته ام که دوستش دارم

و او مرا بیشتر دوست دارد

فعلا نگهش می دارم

تا روزی که برگردم

و قوی تر از همیشه باشم

امّا این شعر را بخوانید

از آنهایی ست که اگر قرار به ماندنم بود

تجربه ای بود برای گریه و پاره کردن

اما امروز...

 

1- «تو»:

از نامه ای که پست/ مدرنت کرد

از نامه ای که پرت شدم در باد

از لحظه ای که در بغلش بود و

می گفت: هیچ وقت مرا از یاد...

.

بر باد رفت نامه و برگشتم

از غربت تمامی ِ کشورها

بر گونه ردّ بوسه ی یک عقرب!

بر پشت جای لطف برادرها!!

.

برگشت نامه ای که به من دادم

که چند سال گریه نکردن بود

برگشتم از نرفته به جایی که

انگار شهر لعنتی من بود

.

سرگیجه رفتم از سر ِ هر گیجه

از سرنوشت خویش به سر رفتم

گنجشک می شدم وسط باران

از چشمهای خیس تو در رفتم

در مصرعی اضافه شده بر هیچ

از حاشیه به متن خبر رفتم

بادی وزید و نامه ی من پر زد

یعنی خلاصه اش به سفر رفتم

 

2- «من»:

از نامه ای که پست/ مدرنم کرد

از خواب هات پرت شدم بیرون

مثل حواس مسخره ی تاریخ

درد حضور داغ کسی در [...]

.

لعنت به این جهان ِ سه تا نقطه

که می برد مرا به من ِ دیگر

که می کشد همیشه مرا در خویش

از یک وطن به یک وطن دیگر

.

با یک نماد جنسی بی مصرف

در زیر نور احمق مهتابی

یک نامه ی نخوانده شده در باد

من زنده، زنده، زنده... و امّا بی...

.

بی چی؟ بدون گربه ی بر دیوار

بی چی؟ بدون مغز، بدون حس!

موشی نشسته در سر ِ من مبهوت

در حل ّ این معادله ی ناقص

.

دارد گورومب... زندگی ام مثل ِ

درد فرو نریختن ِ کاخ است!

در من پنیر می خوردم چیزی

که مثل خواب های تو سوراخ است

.

که مثل نامه ای که فرستادی

برگشت خورده از من و تنهایی

از خوابهات پرت شده بیرون

مردی که مرده زیر «دو» دمپایی!!

 

3- «او»:

از نامه ای که پست/ مدرنش کرد

یک زن که «تازه وارد» خوابم بود

مثل موکت به سنگ تنم چسبید

پایان سال های عذابم بود

.

شستم تن و اطاقم و بویت را

آتش زدم به خاطره ی تختت

خندیدم و به شهر تو برگشتم

پاره شدم به نامه ی بدبختت

.

با آرزوی یخزده ای در قلب

با دست های ملتهبش در دست

کافر شدم به بد شدن ِ خوبت!

عاشق شدم که باز خدایی هست

.

مثل طلاق دادن ِ یک رؤیا

یا نامه ای رها شده در بادم

بی دست هرزه ات وسط ِ دستم

با اینکه مرده ام به خدا شادم!

.

دارد بزرگ می شود آهسته

یک سوسک زیر خشم دو دمپایی

با اینکه غیرممکن ِ مشکوک است

یک مرد در میان «دو» تنهایی!!

.

یک سوسک، گیج در کت و شلوارش

حسّی که نیست! توی لباسم نیست!

دستی گرفته دست مرا محکم

دستی که هیچ وقت حواسم نیست

.

زل می زنم به آینه ی تاریک

عکس منم به دودترین سیگار

زل می زنم به گربه ی بی ربطی

مصلوب روی هیچ عدد دیوار

.

لرزید دست های من از سردت

چیزی به نام عشق زمین افتاد

یک ابر ماند و یک فقره گریه

و نامه ای که پاره شده در باد...

 

 

با تشکر فراوان از: ( دکتر سید مهدی موسوی عزیز)

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 1:7  توسط امیر حسین شایگان | 
 

دلتنگی ات بزرگتر از گریه کردن است

باران به شیشه های کسی زد که «من» نبود

باران / گرفته بود سرت را میان دست

یکهو نگاه کرد به خود... واقعا نبود!

یکهو نگاه کرد ...

 

 

برای به روز کردن این وبلاگ ، نه انگیزه ای دارم ، نه حرفی برای... حرف که زیاد است ، اما نه برای گفتن!!

بابت محبت همه تشکر می کنم ، چه دوستان نازنینی که جویای احوال آقای موسوی بودند ، چه دشمنان گرامی!! که هرگز ما را تنها نمی گذارند.

از آنجایی که سرزمین آریایی ما مهد تمدن! است و بازار شایعات در آن از روزگاران قدیم داغ ِ داغ بوده ، و انگار هیچ تکنولوژی و نو آوری و سیستم خنک کننده ای!! قادر به سرد کردن آن نمی باشد ... مارا بر این داشت تا خودمان دست به کار شویم .

بله واقعا" این جمله فروغ را باید همیشه مد نظر داشته باشیم :

( در سرزمین شعر و گل و بلبل ، موهبتیست زیستن !!)

 

یکهو نگاه کرد

[ اگر واقعا نبود به چی نگاه کرد؟ اهمّیتش کجاست؟! ]

پیراهن سپید کفن کرد هیچ را

این بو چقدر در سر من بی تو آشناست!

مشتی کتاب و فیلم ، کمی درد « نیستن »

در خاطرات قبلن ِ هر شب گریستن:

 

طبق قراری که با هم داشتیم ، من ، شما و آقای موسوی عزیز.

درست ترین خبرها در این وبلاگ منتشر بشه! من هم آخرین خبررا براتون گزارش میدم :

این ها را دقیقا" خود آقای موسوی گفتن ، اصلا" تو شرایطی نیستم که بخوام با کلمات بازی کنم .

اصلا" تو شرایطی نیستم که بخوام ... مهم نیست! 

سید مهدی موسوی :

 

 

و غربت چاره یِ ِ من بود؟ نه! انداخت ↓

مرا از چاله ای در چاه ... یادت هست؟؟؟

 

 

 

 

« راه آهن تمام شده ، شوش ، مولوی

داری کجای این شب دلگیر می روی؟!

چیزی نبود و نیست که چیزی نبود و نیست

چیزی نبود و... با توام آقای موسوی! »

 

اما آقای موسوی؟!!

اینجا هر روز یه عده آدم میان حرف می زنن ، بعضی ابراز دلتنگی می کنن ، بعضی تشکر می کنن ، بعضی احوالت رو جویا میشن

بعضی ... بعضی ... بعضی ... اما این بعضی ها ... اصلا" مهم نیست! (چیزی مهم نبود و نخواهد بود / وقتی در انتظار ترن باشی )

اما با وجود این کامنت ها، با وجود حرف های خودت ، با وجود همه چیزهای خوب ، با وجود همه چیزهای بد! دلم می خواست...

گرچه قرارمون این نبود ، گرچه این دنیای نه چندان قشنگ مجازی جایی برای حرف زدن نداره ، گرچه می دونم یه عده متفکر!! نشستن ، تک تک این حرفا رو می خونن ، کلی با خودشون کلنجار میرن ، تا بتونن میون این حرفا یه چیز جدیدی کشف کنن و در آخر به تموم شایعاتشون اضافه کنن.تا بتونن بیان همین جا کلی حرف قشنگ دیگه نثارت کنن .

اما می خواستم بگم ... (فقط به خاطر اون حرفت که واقعا" نتونستم بگم ، واقعا"...)

دلم می خواست بدونی که ، برای اومدنت ،برای همیشه بودنت!!برای...! نتونستم به هیچ چیز دیگه ای متوسل بشم ، به جز چند تا کلمه ، چند تا جمله!

مثل یه غریقی که به یه تکه چوب، به یه تخته سنگ پناه می بره .( اینا رو برای خودمم میگم تا هیچ وقت فراموش نکنم) :

این که میخوام بگم ، آخرین سروده ام نیست که بخوای نقدش کنی!

راجع به آخرین فیلمی که دیدم  نیست ،  که بخوای از کارگردان معروفش و آثار دیگه ش صحبت کنی!

در مورد فلان رمان نیست ، تا بخوای از زوایای مختلف بهش نگاه کنی از قلم نویسنده ش بگی و از آثار ماندگارش.

در مورد علوم ( خدا شناسی /جامعه شناسی/ روانشناسی /  آسیب شناسی و.... شناسی ) دیگر نیست تا بخوای راجع بهش کلی باهام بحث کنی !

در مورد هیچ خاطره ای نیست ، تا بخوای به خودت فرصت استراحت بدی!

حتی... حتی... در مورد یک عالمه سوال که یک دفعه به مغز من هجوم میارن نیست ( همون سوال هایی که گاهی اونقدر کلافه ت می کرد تا سرم داد می کشیدی

تا بهم از اون کلمه های گهربار !! می گفتی ... ) نیست

حرفای من خیلی بیشترو بزرگتر از اینهاست.

فقط می خواستم یه اعتراف کوچولو کنم... همین!

 می خواستم بگم دیگه :

راجع به آدما سرسری قضاوت نمی کنم !

دیگه وقتی از آدما گله کردی ، نمی پرسم چرا؟!!

وقتی که میگی  عاشق ادبیات هستی ، من معنیشو می فهمم !

وقتی میگی فلان شاگردت دلتو شکسته !! معنی شکست رو می فهمم

وقتی میگی  دنیا کثیف هست و آدماش کثیف تر ، بی چون وچرا قبول می کنم.

وقتی میگی گاهی حیوونا به آدما شرف دارن ...نمیگم درسته! میگم بله حتما"!!!

وقتی میگی...

وقتی میگی...

دیگه نیازی به فکر کردن نیست ، همه قبول!

اما با وجود همه این حرفا

اما...

اما ... تو کوه درد باش / طاقت بیارو مرد باش!

راستی... به همه این حرفا رسیدم با کلی درد!

از طرف : کسی که فکر می کرد شاگرد خوبی برات هست.

 

 پ . ن :

1_ شعر این پست وبلاگ ( قسمتی از اشعار آقای موسوی می باشد ) که به انتخاب نویسنده است.

2_ در مورد دوستانی که کامنت می گذارند در اولین فرصت محبتشان پاسخ داده می شود.

3_ تمامی کامنت ها جز کامنت های توهین آمیز( البته با اجازه آقای موسوی ) به اطلاع آقای موسوی می رسد.

4_ هر گونه برداشت و هرگونه صحبتی در مورد مطالب ذکر شده آزاد است!

 

 

 

با احترام فراوان : امیر حسین شایگان.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 14:51  توسط امیر حسین شایگان | 

 

سلام...

همه دیر آمدن هایم را به حساب نبودن هایم بگذارید . بابت تاخیر طولانی ام از همه شما عذر خواهی می کنم.

از آقای موسوی عزیز که از همیشه تا دوباره مدیون همه محبت هایش هستم.

راستش را بخواهید مدتی نبودم ، یعنی در سفر بودم ، رفته بودم یک جای دور تا کمی زنده نباشم .

اگر دیر مطلب گذاشتم نه برای اینکه به این دنیای مجازی دسترسی نداشتم ، نه برای اینکه حرفی برای گفتن نداشتم ،

نه اینکه سطر سطر وبلاگ آقای موسوی را گریه نکرده باشم ، نه! نه! تنها به خاطر این بود که به هم ریخته بودم ، مثل تمام زندگی ام!

حالا آمدم ، یعنی همین امروز برگشتم ، گرچه هیچ چیز تغیر نکرده ، گرچه همه روزهای بدم رفته و بدتر آمده!!

اما به هر حال باید ادامه داد. باید ایستاد!

خیلی خسته ام ، بیشتر از آنچه که در توانم هست خسته ام! شبی دلگیر را گذرانده ام ، شبی که همه اشک های بی صدایم را مهمان دلتنگ ترین تخت قطار،

چند تا کتاب که همه زندگی ام را تشکیل می دهند و صدای غمگین شکیلا با همان آهنگی که با وجود تمام سوتی هایش عاشقانه دوست دارم (وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم؟ گل های خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم؟) کرده ام.

امروز درست یک هفته هست که اقای موسوی این شهر را با همه آدمهایش ، با همه دلتنگی هایش ترک کرده .

امروز درست یک هفته می شود که آقای موسوی با همان صدای بغض آلودش یکی از شعرهایش را برایم خواند.

امروز درست یک هفته می شود که...

امروز وقتی به این شهر رسیدم ، حس کردم چیزی در من مرد ، چیزی که سعی می کردم در این سفرکذایی حفظش کنم.

اما می ایستم ، با وجود تمام خستگی ام ، با وجود اینکه می دانم باز هم دنیا ...

هنوز هم وقتی کم میارم با خودم زمزمه می کنم ،باید ، باید ، باید ، دیوانه وار دوست بدارم.

و من همیشه دیوانه وار دوست خواهم داشت.

سعی می کنم این وبلاگ را هر چند هفته یکبار به روز کنم ، با خبر های خیلی خیلی خوب.

از استاد خوبم هم به خاطر همه چیز...همه چیز... تشکر می کنم.

با احترام فراوان: امیر حسین شایگان

 

 

این هم یک شعراز سید مهدی موسوی عزیز

با  همه دلتنگی هایم تقدیم به خودش.

 

به خواستگاری ات آمد ، گریستی من را

در استکان افتادی دو چشم روشن را

که دم کشید... تنت در هوای دم کرده!

مچاله کردی در چادری نخی تن را

کسی به مهمان ها چای را تعارف کرد

کسی عروس شدی روح خسته ی زن را!

سه استکان خالی شد ، دل تو خالی تر

سه روز توی اتاقت گریستی من را

سه چای تلخ کنار لبان قند شما

که قورت داد تو و جمله های «اصلا...» را

سه چای تلخ که خیره شدند بر تن تو

به روی ساق کشیدی یواش دامن را

به گریه خندیدی بازی عروسی را

به خنده می گریی چشم های کودن را!

تفاله ای آمد روی چای غمگینت

که کوک می کندت ساعتی معیّن را ↓

که سالهاست به من زنگ می زند هرشب

که خودکشی بکند فعل «زنده بودن» را

 

 

                       http://www.bahal3.persianblog.ir

 

 سید مهدی موسوی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 14:44  توسط امیر حسین شایگان | 
 
.............